شاعر: جامی
مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی؟ آن شخص حیران ماند و گفت: از اینها که تو می گویی من خبری ندارم!
گفت: پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم. آن شخص گفت: والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری.
گمان خام طمع آن بود که بر همه خلق
فریضه است که با وی شوند احسان سنج
چو خامی طمع او به پختگی نرسد
فتد ز تنگدلی در مضیق محنت و رنج
زمین
توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج
چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 407
به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر
به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 9
به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنج
که کرده است به بازی ترازو از نارنج
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 137
درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج
چو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 252
فارسی متن کا ماخذ: گنجور