شاعر: جامی
گاه در دل ساز و گه در دیده جا
هر دو جای توست ای بدرالدجی
طوبی آمد قد تو وقت خرام
گر خرامد سوی ما طوبی لنا
تا به هر چشمی ز راهت سرمه برد
چشم من دارد غباری از صبا
می نگویم بنده خویشم شمار
نیست حکمی بنده را بر پادشا
خواهم از دل برکشم پیکان تو
لیکن از دل برنمی آید مرا
پرده بگشا چون نمودی آن دو زلف
تا رخت بینیم بعد از عمرها
گر سر جامی جدا سازی به تیغ
به که سازی زآستان خود جدا
زمین
ای ز شرم عارضت گل کرده خوی
بر عرق پیش عقیقت جام می
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 25
گفت با خرگوش خانه خان من
خیز خاشاکت ازو بیرون فگن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 14
ناگهان اندر دویدم پیش وی
بانگ برزد مست عشق او که هی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2914
هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
هم بهاری در میان ماه دی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2922
کوفئی را گفت مرد راز جوی
مذهب تو چیست با من باز گوی
عطارمصیبت نامهآغاز کتاببخش 20 - الحكایة و التمثیل
چند گردم بهر لیلی گرد حی
نی ز لیلی پای میبینم نه پی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 913
فارسی متن کا ماخذ: گنجور