شاعر: جامی
چند گردم بهر لیلی گرد حی
نی ز لیلی پای میبینم نه پی
گر بمیرم در غم لیلی خویش
یا کرام الحی لا تاسوا علی
بر زبانم نام لیلی تا به چند
در ضمیرم مهر لیلی تا به کی
ای که از لیلی همی گویی نشان
اینما صادفتها ارسل الی
دیگران از خم می مستند و من
مست لیلی ام نه خم دیده نه می
هر چه جز لیلی برون کردم ز دل
لیس فی قلبی سوی لیلای شی
وایه جامی همین لیلی بود
گر نیاید وایه خود وادی وی
زمین
ای ز شرم عارضت گل کرده خوی
بر عرق پیش عقیقت جام می
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 25
گفت با خرگوش خانه خان من
خیز خاشاکت ازو بیرون فگن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 14
ناگهان اندر دویدم پیش وی
بانگ برزد مست عشق او که هی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2914
هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
هم بهاری در میان ماه دی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2922
کوفئی را گفت مرد راز جوی
مذهب تو چیست با من باز گوی
عطارمصیبت نامهآغاز کتاببخش 20 - الحكایة و التمثیل
گاه در دل ساز و گه در دیده جا
هر دو جای توست ای بدرالدجی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 8
فارسی متن کا ماخذ: گنجور