شاعر: جامی
نشان نبود ز عهد الست و قول بلی
که می رسید به گوش دلم ز عشق ندی
ازان ندی ست که جانم فدی ست در ره عشق
هزار جان گرامی فدیش باد فدی
ازان ندی ست که یک نغمه چون برون افتاد
صدای آن ز ثریا گرفت تا به ثری
از آن ندی ست که از شاخ سرو مرغ چمن
بر اهل ذوق کند داستان عشق املی
صفای دردکشان تافت بر دل صوفی
پلاس میکده را ساخت طیلسان و ردی
ز عکس جلوه معشوق بهره مند نشد
کسی که آینه خویش را نداد جلی
رموز عشق توان گفت لیک با محرم
پر است خاطر جامی ازان رموز ولی
زمین
به صوتِ بُلبُل و قُمری اگر نَنوشی مِی
علاج کِی کُنَمَت؟ آخَرالدَواء اَلکِیْ
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 430
مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی
چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 109
نهان شدند معانی ز یار بیمعنی
کجا روم که نروید به پیش من دیوی ؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3060
بیا بیا که صدای درای و بانگ حدی
همی دهد خبر از قرب هودج لیلی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 448
ز شیخ چله نشین دور باش و چله وی
که هست چله وی سردتر ز چله دی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 912
فارسی متن کا ماخذ: گنجور