شاعر: رومی
نهان شدند معانی ز یار بیمعنی
کجا روم که نروید به پیش من دیوی ؟
کی دید خربزه زاری لطیف بی سر خر ؟
که من بجستم عمری ندیدهام باری
بگو به نفس مصور مکن چنین صورت
از این سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه از این جنس اند
مخواه دیده بینا خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را
بلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد
بگفتمش که توی مرگ و جسک گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستم
ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست
چه کار دارد قهر خدا در این مأوی
به روز حشر که عریان کنند زشتان را
رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی
در این بدم که به ناگاه او مبدل شد
مثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه
کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینی
کند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز
ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد
نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد
شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی
چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شود
برای مؤمن روضهست نار در عقبی
زمین
بیا بیا که صدای درای و بانگ حدی
همی دهد خبر از قرب هودج لیلی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 448
ز شیخ چله نشین دور باش و چله وی
که هست چله وی سردتر ز چله دی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 912
نشان نبود ز عهد الست و قول بلی
که می رسید به گوش دلم ز عشق ندی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 914
به صوتِ بُلبُل و قُمری اگر نَنوشی مِی
علاج کِی کُنَمَت؟ آخَرالدَواء اَلکِیْ
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 430
مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی
چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 109
فارسی متن کا ماخذ: گنجور