شاعر: جامی
بیا بیا که صدای درای و بانگ حدی
همی دهد خبر از قرب هودج لیلی
بیا بیا که اگر با تو نیم جانی هست
به پیش هودج لیلی نثار آن اولی
بغیر عشق مرا نیست دعویی به جهان
خدا گواست که من صادقم درین دعوی
جمال یار در اغیار کی توانی دید
نکرده چشم شهود از غبار غیر جلی
صفای مشرب رندان چه سود زاهد را
نیافت بهره ز مرآت دیده اعمی
سماع قول الست از خودم چنان بربود
که باز می نشناسم الست را ز بلی
ز ذوق عشق چو خالی بود سخن جامی
چه سود جودت لفظ و غرابت معنی
زمین
به صوتِ بُلبُل و قُمری اگر نَنوشی مِی
علاج کِی کُنَمَت؟ آخَرالدَواء اَلکِیْ
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 430
مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی
چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 109
نهان شدند معانی ز یار بیمعنی
کجا روم که نروید به پیش من دیوی ؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3060
ز شیخ چله نشین دور باش و چله وی
که هست چله وی سردتر ز چله دی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 912
نشان نبود ز عهد الست و قول بلی
که می رسید به گوش دلم ز عشق ندی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 914
فارسی متن کا ماخذ: گنجور