شاعر: جامی
ز شیخ چله نشین دور باش و چله وی
که هست چله وی سردتر ز چله دی
سلوک وادی خون خوار فقر چون آید
ز لاشه ای که بود پیش اهل دل لاشی
نشان چه می دهد از شاه بارگاه قدم
نکرده یک قدم از شاهراه امکان طی
خیال بین تو که سودای رهبری دارد
ز رهروان طریقت نه پای دیده نه پی
مجوی حالت مستان ز بانگ هی هی او
که مرغ انس هوا می کند ازان هی هی
ز خود نکرده سفر یک دو گام اما هست
معارفش یکی از روم و دیگری از ری
به شیخ شهر ندارد ارادتی جامی
مرید عشوه ساقی ست او و نشئه می
زمین
به صوتِ بُلبُل و قُمری اگر نَنوشی مِی
علاج کِی کُنَمَت؟ آخَرالدَواء اَلکِیْ
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 430
مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی
چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 109
نهان شدند معانی ز یار بیمعنی
کجا روم که نروید به پیش من دیوی ؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3060
بیا بیا که صدای درای و بانگ حدی
همی دهد خبر از قرب هودج لیلی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 448
نشان نبود ز عهد الست و قول بلی
که می رسید به گوش دلم ز عشق ندی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 914
فارسی متن کا ماخذ: گنجور