شاعر: رومی
چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی
پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان
نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی
چگونه باشد عاشق ز مستی آن می
که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی
چه جای خاک که بر کوه جرعهای برریخت
هزار عربده آورد و شورش و خامی
تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی
تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی
ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی
مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی
ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه
نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی
که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش
که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی
به من نگر که در این بزم کمترین عامم
ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی
زمین
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی
که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1896
گل آمد و همه در باغ با می و جامی
من و خرابه هجر و غم گل اندامی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1972
ز بامداد درآورد دلبرم جامی
به ناشتاب چشانید خام را خامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3058
بیا بیا که تو از نادرات ایامی
برادری پدری مادری دلارامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3075
فارسی متن کا ماخذ: گنجور