شاعر: امیرخسرو دهلوی
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی
که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی
ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچه
اگر به باغ روی، کان چنان گل اندامی
چو ذره زیر و زبر می شوند مشتاقان
در آن زمان که چو خورشید بر سر بامی
اگر تویی به سرانجام بد ز من خرسند
کدام حال مرا به ز بد سرانجامی؟
به سینه می گذری هر دمی و می سوزی
که آتشی تو، به خاشاک در نیارامی
نگشت سیر ز طوفان آتش شوقت
دلم که بود گوارانش دوزخ آشامی
کسی که لاف زد از سوز عشق شمع وشان
اگر کم است ز پروانه ای، زهی خامی
چرا کشد ز گریبان عشق سر آن کو
نکرده پاره یکی پیرهن به بدنامی
بباز بهر هوس جان به کام دل، خسرو
که هست مر همه را مردنی به ناکامی
زمین
ز بامداد درآورد دلبرم جامی
به ناشتاب چشانید خام را خامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3058
چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3059
بیا بیا که تو از نادرات ایامی
برادری پدری مادری دلارامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3075
گل آمد و همه در باغ با می و جامی
من و خرابه هجر و غم گل اندامی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1972
فارسی متن کا ماخذ: گنجور