شاعر: امیرخسرو دهلوی
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست
به جان تو که به جان آمدم ز تنهایی
در انتظار نسیمی ز تو به راه صبا
گذشت عمر گرامی به باد پیمایی
اگر چه عرصه عالم پر است از خوبان
بیا که از همه عالم مرا تو می نایی
چو وصل نیست مرا، قرب تو همینم بس
که استان خود از خون من بیالایی
چو گل فشانی بر دوستان خود کم از آنک
مرا طفیل همه سنگسار فرمایی
دلم که رفت، نیاورد یاد هم چیزی
از آن مسافر آواره گرد هر جایی
درید جامه عمر و نماند آن مقدار
که زیر پا بکشم دامن شکیبایی
به بند باز نیامد چو خسرو از خوبان
رهاش کن که بمیرد کنون به رسوایی
زمین
ز خویش رفتهام اما نرفتهام جایی
غبار راه توام تا کیام زنی پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2808
گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی
که زود می روی ای جان و دیر می آیی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 462
شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی
نداشتم من بیدل جز این تمنایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 978
به چَشْم کَرْدِهام اَبْرویِ ماهسیمایی
خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِهاَم جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 491
به من سلام فرستاد دوستی امروز
که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 29
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3064
شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3065
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3079
تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
که شعله شعله به نور بصر درافزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3080
ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ز بامداد پگه میزند یکی رایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3096
فارسی متن کا ماخذ: گنجور