شاعر: رومی
ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ز بامداد پگه میزند یکی رایی
چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت
که از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش
که آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من
که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ
که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همیروم ای یار
به حیلهها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد
که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق
چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی
که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی
زمین
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1897
ز خویش رفتهام اما نرفتهام جایی
غبار راه توام تا کیام زنی پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2808
گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی
که زود می روی ای جان و دیر می آیی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 462
شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی
نداشتم من بیدل جز این تمنایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 978
به چَشْم کَرْدِهام اَبْرویِ ماهسیمایی
خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِهاَم جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 491
به من سلام فرستاد دوستی امروز
که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 29
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
که بامداد پگاهش، تو روی بنمایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 506
امید عافیت آنگه بود موافق عقل
که نبض را به طبیعت شناس بنمایی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 193
ضمیر مصلحت اندیش هر چه پیش آید
به تجربت بزند بر محک دانایی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 196
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 60 - تنبیه و موعظت
فارسی متن کا ماخذ: گنجور