شاعر: جامی
گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی
که زود می روی ای جان و دیر می آیی
زمان وصل بسی کوته است و هجر دراز
دگر نماند درین محنتم شکیبایی
برون فتاد دلم بی رخت ز پرده صبر
روا مدار که کارم کشد به رسوایی
مرا چه طاقت روی تو دیدن از نزدیک
بس اینکه گوشه برقع ز دور بنمایی
به آستان توام همچو در ستاده به پای
به گوش حلقه خدمت به هر چه فرمایی
مکن به نکته شیرین چو طوطیم تحسین
که من ز لعل لبت دارم این شکر خایی
به کوی زاهدی آسودگی مجو جامی
قدم برون نه ازین کوی تا بیاسایی
زمین
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1897
ز خویش رفتهام اما نرفتهام جایی
غبار راه توام تا کیام زنی پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2808
به چَشْم کَرْدِهام اَبْرویِ ماهسیمایی
خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِهاَم جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 491
به من سلام فرستاد دوستی امروز
که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 29
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3064
شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3065
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3079
تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
که شعله شعله به نور بصر درافزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3080
ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ز بامداد پگه میزند یکی رایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3096
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3097
فارسی متن کا ماخذ: گنجور