شاعر: امیرخسرو دهلوی
هر بار که تو در دل شب در دلم آیی
خون دلم آید ز دو دیده به روایی
ای جان به تو می دادم و یادم نکنی هیچ
فریاد که جانم به لب آمد ز جدایی
آیی چو خرامان و زنی راه همه خلق
با آن روش و ناز، چه گویم، چه بلایی
جانم به سر رفتن و شکل تو کشنده
بیچاره من آن دم که تو در پیش من آیی
بی دیدن روی تو، چه گویم به چه روزم؟
یارب که تو این روز کسی را ننمایی
ای شاهد سرمست، ببر موی کشانم
تا در سر و کارت کنم این زهد ریایی
چون طوطی آموخته با شکر دردت
در بند بمیرم که نیم خوش به رهایی
خوش وقت من آن دم که کشم باده به یادت
چون جان بدهم بر سر کویت به گدایی
هر شب منم و خاک سر کوی تو تا روز
ای روز و شب اندر دل خسرو، تو کجایی؟
زمین
حیرت قفسمکو اثر عجز و رسایی
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2804
ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی
چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2811
دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی
زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 976
دل تنگ مدار ای مَلَک از کار خدایی
آرام و طرب را مده از طبع جدایی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 128
هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2628
امروز سماع است و مدام است و سقایی
گردان شده بر جمع قدحهای عطایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2635
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2642
مشتاق توام با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 508
از دست کسی بستده هر روز عطایی
معذور بدارندش یک روز جفایی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 75
ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی کجاست. دانستم از آن احتراز میکند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفتهاند هر که سخن نسنجد، از جوابش برنجد.
تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 84
فارسی متن کا ماخذ: گنجور