شاعر: جامی
ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین
خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین
هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمان
مه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین
توسن عقلم که از عشق بتان سر می کشد
عشوه آن شهسوار آخر کشیدش زیر زین
آن سپاهی را نبینم جز به لشکرگاه حشر
گر چنین آرد سپاه هجر بر جانم کمین
زارم از دوری خدا را ای که سویش می روی
چشم خود می بخشمت بستان و از دورش ببین
کحل دولت خواهی از میل سعادت دیده را
خاکی از پایش بجو خاشاکی از راهش بچین
کمترین بندگان جامی به یادش داد جان
هیچ کس یادش نداد از بندگان کمترین
زمین
ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین
هرکجا پا مینهی آیینه میبوسد زمین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2556
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمین
نقش پای جلوهای داریم در خط جبین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2558
نیست ممکن واژگونیهای طالع بیش ازین
سرنوشت ماست نام دیگران همچون نگین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2560
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1937
نازنینی را رها کن با شهان نازنین
ناز گازر برنتابد آفتاب راستین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1938
عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1972
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1973
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ناله من گوش دار و درد حال من ببین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1974
یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1980
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین
عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 476
فارسی متن کا ماخذ: گنجور