شاعر: بیدل دهلوی
نیست ممکن واژگونیهای طالع بیش ازین
سرنوشت ماست نام دیگران همچون نگین
یار در آغوش و ما را از جدایی چاره نیست
جلوه در کار و ندیدن، جای حیرانیست این
از رگ هر برگگل پیداست مضمون بهار
این چمن درکار دارد دیدهٔ باریک بین
جز عرق زان عارض رنگین کسی را بهره نیست
غیر شبنم خرمن این گل ندارد خوشه چین
تا وفا از سجدهاش عهد درستی بشکند
بر میان زنار باید بستن از خط جبین
وادی امید بیپایان و فرصت نارسا
میروم بر دوش حسرت چون نگاه واپسین
صد گلستان رنگ دربارست حسن اما چه سود
خانهٔ آیینه ما نیست جز یک گل زمین
در بساطی کز هوس فکر اقامت کردهایم
خانهٔ پا در حنا نتوان گرفتن همچو زین
سایه وتمثال هرگز شخص نتواند شدن
نیست هستی جز گمان، گو پرده بردارد یقین
سربه سنگی آیدت کز خود بری بوی سراغ
میدهد تمثالت از آیینه و نام از نگین
ای سپند آن به که از وضع خموشی نگذری
ناله اینجا دور باش سرمه دارد در کمین
با مروت آشنایی نیست اهل حرص را
دیدههای دام نبود خانهٔ مردم نشین
چون غبار از عجز پیمان خیالی بستهایم
تا طلسم حسرت ما نشکنی دامن مچین
فتنه بسیارست در آشوبگاه جلوهاش
اندکی یاد خرامش کن قیامت آفرین
تا توانی بیدل از بند لباس آزاد باش
همچونی در دلگره مفکن ز چین آستین
زمین
گفت دانایی چو پرسیدم که قلب العبد این
از سر بینش که قلب العبد بین الاصبعین
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 2
برتر آمد در علو این منزل از چرخ برین
نیست با این منزلت یک خانه در روی زمین
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 21
جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدند
اهل همت را بود قاف قناعت فرض عین
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 37
ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقین
اهل بینش را تماشای جمالت فرض عین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 739
ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین
خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 742
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1937
نازنینی را رها کن با شهان نازنین
ناز گازر برنتابد آفتاب راستین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1938
عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1972
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1973
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ناله من گوش دار و درد حال من ببین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1974
فارسی متن کا ماخذ: گنجور