شاعر: بیدل دهلوی
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
نرفت دامن عریان تنی به غارت چین
صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم
بهآبِ آینه ، مشکل نمد شود سنگین
کدام ذره که خورشید نیست در بغلش
هزار آینه دارد حقیقت خود بین
مباش بیخبر از مغز استخوان قلم
غبار کوچهٔ فکر است معنی رنگین
درِین تپشکده الفت کمین رفتن باش
خوش است پا به رکابی مقیم خانهٔ زین
به درد عشق همان عشق محرم تو بس است
بساط شوخی عجز از شکست رنگ مچین
درپن چمن مخور از رنگ و بو فریب نشاط
بجز غبار تو چیزی نمیدمد ز زمین
ز سعی شعله خوشست آشیان طرازی داغ
بلند رفتهای ای ناله ساعتی بنشین
به راه حسرت پرواز نام چون طاووس
نشاندهام ز هوس رنگها به زیر نگین
نه عیش دانم و نی غم جز اینقدر دانم
که چون جرس همه جا ناله میکنم به حنین
ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون گردد
اگر کند کف پای ترا حنا رنگین
زمین
کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین
چو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 744
ترنج بیدار اندر شده به خواب گران
گل غنوده برانگیخته سر از بالین
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 101
چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2080
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
قرار و صبر برفتهست زین دل مسکین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2084
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 48 - در ستایش صاحب دیوان
بهکنج ابروی دلدار خال فتنه کمین
سیاهپوش سیه خانهایست گوشهنشین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2557
فارسی متن کا ماخذ: گنجور