شاعر: بیدل دهلوی
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمین
نقش پای جلوهای داریم در خط جبین
بندگی ننگ کجی از طینت ما میبرد
می تراود راستی در سجده از نقش نگین
وضع نخوت خاکیان را صرفهٔ آرام نیست
گردباد آشفتگی میچیند از چین جبین
جلوهٔ اسباب منظور تغافل خوشتر است
سخت مکروهست دنیا چشم اگر داری ببین
اهل دنیا در تلاش غارت یکدیگرند
خانهٔ شطرنج را همسایه نگذارد کمین
اعتبارات غرور و عجز ما پیداست چیست
از نفس یک پیرهن بالیدهتر آه حزین
خاکساری طینت گل کردن تشویش نیست
گر قیامت خیزد از جا بر نمیخیزد زمین
از حلاوتهای دنیا سوختن خرمن کنید
کو حصول شمع، گیرم موم دارد انگبین
زندگانی دامگاه اینقدر تزویر نیست
از شمار سبحهٔ زاهد عرق ریز است دین
وضع خاموشی محیط عافیت موج است و بس
از حباب اینجا نفس دارد حصاری آهنین
دوری اصل اینقدر کلفت سراغ نیستی است
کرد آتش را وداع سنگ خاکستر نشین
بیدل امشب در هوای دامنشگل میکند
همچو شاخ گل مرا صد پنجه از یک آستین
زمین
گفت دانایی چو پرسیدم که قلب العبد این
از سر بینش که قلب العبد بین الاصبعین
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 2
برتر آمد در علو این منزل از چرخ برین
نیست با این منزلت یک خانه در روی زمین
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 21
جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدند
اهل همت را بود قاف قناعت فرض عین
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 37
ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقین
اهل بینش را تماشای جمالت فرض عین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 739
ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین
خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 742
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1937
نازنینی را رها کن با شهان نازنین
ناز گازر برنتابد آفتاب راستین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1938
عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1972
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1973
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ناله من گوش دار و درد حال من ببین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1974
فارسی متن کا ماخذ: گنجور