شاعر: جامی
لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسال
چشم خون ریز تو لایسال عما یفعل
بعد عمری لبت ار وعده کامی دهدم
غمزه شوخ تو گوید ز کمین لاتعجل
قصد تو غایت جور است و جفا با چو منی
غیر هذا بک یا غایة قصدی اجمل
بود صد نخل هوس بیخ فرو برده به دل
صرصر عشق تو کرد آن همه را مستاصل
مشرب عشق چو باشد چه غم از طعن حسود
بحر ژرف از دهن سگ نشود مستعمل
گرچه هر جا دلم آویزش و آمیزش کرد
قبله عشق همان ست که بود از اول
در سخن کوش نه در زینت دیوان جامی
شعر را چون نبود آب چه سود از جدول
زمین
من مسکین چه کنم، پیش که گویم غم دل؟
که ز عشق تو به جز غصه ندارم حاصل
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1229
بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل
هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 20 - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = 757)
شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
زُ اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1344
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1345
رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
کل قلب لهواه وجد الصبر یصل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1367
چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجمل
شب شود نیمرخ و روز شود مستقبل
عرفیقصیدههاشمارهٔ 26 - در مدح حکیم ابوالفتح
ای شب هجر تو در دیده خورشید سبل
چشم روح القدس از شوق جمالت احول
عرفیقصیدههاشمارهٔ 27 - تجدید مطلع
حادی عشق اگر راز تو گوید به جبل
باشد از نقص جبل گر نکند رقص جمل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 300
آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجل
که به ره پای تو چون سرو شد آلوده به گل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 562
فارسی متن کا ماخذ: گنجور