شاعر: امیرخسرو دهلوی
من مسکین چه کنم، پیش که گویم غم دل؟
که ز عشق تو به جز غصه ندارم حاصل
ای صبا، حال دل من بر دلدار مگوی
که جهانی ز غم عشق تو لایعقل
غافل از یاد تو یک لحظه نیم تا دانی
زینهار از من دلخسته نباشی غافل
طمع دانه کند مرغ که در دام افتد
ورنه در دام غم و غصه نیفتد عاقل
خلق را میل به حوران بهشتی باشد
چه کنم، نیست مرا جز به تو خاطر مایل
به وصال تو بس امید وفا بود مرا
آه کاندیشه غلط بود و تصور باطل
به قیامت برد از عشق تو حسرت خسرو
که به تشریف وصال تو نگردد واصل
زمین
حادی عشق اگر راز تو گوید به جبل
باشد از نقص جبل گر نکند رقص جمل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 300
لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسال
چشم خون ریز تو لایسال عما یفعل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 556
آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجل
که به ره پای تو چون سرو شد آلوده به گل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 562
بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل
هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 20 - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = 757)
شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
زُ اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1344
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1345
رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
کل قلب لهواه وجد الصبر یصل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1367
چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجمل
شب شود نیمرخ و روز شود مستقبل
عرفیقصیدههاشمارهٔ 26 - در مدح حکیم ابوالفتح
ای شب هجر تو در دیده خورشید سبل
چشم روح القدس از شوق جمالت احول
عرفیقصیدههاشمارهٔ 27 - تجدید مطلع
فارسی متن کا ماخذ: گنجور