صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 27 - تجدید مطلع

شمارهٔ 27 - تجدید مطلع

شاعر: عرفی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ل

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 9

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای شب هجر تو در دیده خورشید سبل

چشم روح القدس از شوق جمالت احول

22

مژه برهم نزدم دوش که در بیت حزن

تا صبا حم در دل کوفت تمنای اجل

33

از دل و دامن آلوده در یأس مزن

دجله عفو باینها نشود مستعمل

44

بعذاب ابدی دل نگذارد غم دوست

این نه مومیست کز آتش بکند ترک عسل

55

لذت تلخی درد تو اگر شرح دهم

نوشدارو بفرستم بسلام حنظل

66

چند ازین آتش خس پوش برانگیزی دود

ای بخوش جوهری آیینه حسن تو مثل

77

آستینی ز وفا بر مژه ام کش تا چند

پوشم این چشم تر، از حدس خداوند اجل

88

میر ابوالفتح که در سینه دولت مهرش

آفتابی است که تحویل ندارد ز حمل

99

روی در روی رود سایه او با خورشید

چشم بر چشم کند پایه او جنب زحل

1010

لب او خندد ، اگر چشم جهان گرید زار

دست او جنبد، اگر پای قضا گردد شل

1111

با هوا داری لطفش ز سر سبز ربیع

بهمن و دی بربایند کلاه مخمل

1212

یکدرم وار نیاید زر خالص بیرون

گر ضمیرش زر خورشید در آرد بعمل

1313

عنفش اندر کنف عدل بخوابست و بود

رازدار عدم و مصلحت اندیش اجل

1414

در مقامیکه کند روی کنایت بعدو

ضرب شمشیر ندارد اثر ضرب مثل

1515

آسمان گفت ندانم که حلول از چه نکرد

صورتش بیشتر از صورت آدم بمحل

1616

زانکه چون روز ارادت ز جهان سربرزد

صبحدم دولت او زاد شبانگاه ازل

1717

زین سخن جوهر فعال برآشفت و بگفت

کای تنگ مایه زفهم رصد علم و عمل

1818

بیم آن بود زخاصیت یکتایی او

که هیولی نپذیرد صور مستقبل

1919

ای تجلی وجود تو جهانگیر بقا

وی تمنای حسود تو عنان گیر اجل

2020

صفوت ذهن تو صراف مطالب چو دلیل

جودت لفظ تو کشاف دقایق چو مثل

2121

فلک عدل تو هر دم بجهان آرایی

آفتاب دگر از حوت برآرد بحمل

2222

تا گرفته زسخای تو جواهر دارو

جود حاتم شده در دیده امید سبل

2323

بهر پا تا به خدام تو می رفت بچرخ

گر نبود اطلس افلاک چنین مستعمل

2424

چون دماغ فلک از صیت تو مختل گردد

عیسی از مهر نشاید که کند دفع خلل

2525

گر جعل درد سر از رایحه گل یابد

بلبل از بهر مداواش نساید صندل

2626

جمله هم سنگ گهرهای دل و طبع منست

این جواهر که فشاند کف جودت بامل

2727

فاش گویم نکنم شرم همانست که کرد

اشتیاق کف تو صورت «نوعیش » بدل

2828

لوحش الله ز سبک سیر سمند تو که هست

دودمان کسل از شوخی او مستأصل

2929

آن سبک سیر که چون گرم عنانش سازی

از ازل سوی ابد وز ابد آید بازل

3030

قطره ها کش دم رفتن چکد ازپیشانی

شبنم آساش نشیند گه رجعت بکفل

3131

گر بخورشید دهد سرعت او در یک دم

آید از ثور بترتیب منازل بحمل

3232

سکنات قدم از شوخی او نامعلوم

حرکات فلک از سرعت او مستعمل

3333

گر سر خصم تو بندند بپایش گه نظم

تا قیامت بگلویش نرسد دست اجل

3434

درعنان گردش او تاکره نار و هوا

طی شود دایره بر دایره مانند بصل

3535

داورا داوریت هست اشارت فرما

تا بساید فلک از بهر صداعش صندل

3636

داد یک شهر ز عرفی بستان کین مغرور

کبرو نازش نه باندازه قدرست و محل

3737

پرغروری است که تا من در مدحت نزدم

این گمان داشت که دورانش نیاورد بدل

3838

نیم تحسین مکن ار گوید صد بیت بلند

که دماغش شده از حسن طبیعت مختل

3939

هر سر مویش اگر باز شکافی بینی

سومناتی است که چیده است در اولات و هبل

4040

بهر اصل و نسب خویش نویسد بیرون

هرچه خواهد ز نسب نامه ارباب دول

4141

گوهر افروز رموزست نه دریا و نه کان

حکمت آموز عقول است نه علم و نه عمل

4242

دعوی همت از شرم خسان در خلوت

بشکند رنگش اگر جامه نباشد مخمل

4343

گر ببازیچه نهد درکف اندیشه عنان

می نهد غاشیه بر دوش جریر و اخطل

4444

چه بلا عیب تراشم که حسد کم بادا

مشنو عیب زر دهد هی از سیم دغل

4545

گرچه او بود کنون هست و دگر خواهد بود

آنک آن ماضی و حال اینک و این مستقبل

4646

هرکه با او چو عطارد نبود مرد مصاف

صلح و تحسین خوشش آید نه تهور نه جدل

4747

آنچه ابیات بلند است که از طبعش زاد

انتخابی است ز دیوان سخن بخش ازل

4848

آنچه ذرات معانی است که بروی جوشند

همه خورشید شود گر بشناسند محل

4949

دارد از عزت اصل گهر و ذلت شعر

پای درتحت ثری دست در آغوش زحل

5050

عزت او نه شهیدیست که حشرش باشد

ورنه بگریستمی از ستم مدح و غزل

5151

اگر او نامزد ننگ شد از ذلت شعر

شعر از عزت او نیک برآید ز ذلل

5252

شعر اگر نیک و اگر بد تو زبانش دانی

بزم بار تو چنین شرح غلط ، لاتسئال

5353

لله الحمد که تا قدر تو نشناخت نبود

جوهر بندگیش چون هنرش مستعمل

5454

ای که در عهد تو عهد جم و کی گر بودی

همه بر خویش فشاندی گهر مدح و غزل

5555

شکر طالع کند و چون نبود شکر گزار

آن یک اندیش که چشمش بتو افتاد اول

5656

صله نپذیرد و این حسن طلب نشماری

خود تو دانی که چها کرده بامید امل

5757

آنکه پروانه قدر است نسوزد زین نار

اوکه حمامه عرش است نیفتد بوحل

5858

صله برهان گدایی و ستایشگری است

بر ثنا گسترت این آیه مبادا منزل

5959

آنچه دادی و دهی گرچه به معنی صله است

صله دوستیش باد ، نه مدح و نه غزل

6060

قصه مهر و وفا با تو نیارم گفتن

کاین حکایت چو نهایت نپذیرد اول

6161

گویم از ناصیه اش هر چه نوشته است بخوان

این نگویم که مفصل بشنو یا مجمل

6262

در نثارت گهر چند طمع داشت قضا

زآن باخلاص تو بشکست غرورش اول

6363

عرفی افسانه مخوان نوبت دیگر شعر است

گوشه چشم نمودند که تنگ است محل

6464

مدح صاحب نه و حرف خود و این طول کلام

هیچ شرم آیدت از نکته ما قل و دل

6565

بدعا رو که اجابت نظرش بر لب تست

گرچه محتاج دعا نامده مسعود ازل

6666

تا ز تحویل حمل خاک زبرجد گردد

تا ذبول از عمل نامیه ماند مهمل

6767

کشته مزرع بخت تو پزیراد نمو

تا به حدی که چرندش به میان جدی و حمل

6868

به عدم خصم درون خسته ، چو از تو به گناه

تو برون تاخته از حلم چو از علم عمل

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجمل

شب شود نیمرخ و روز شود مستقبل

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 26 - در مدح حکیم ابوالفتح

اگلی نظم

نوبهار آمد که افشاند چو حسن یار گل

چون وصال یار ریزد هر خس و هر خار گل

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 28 - در مدح شاهزاده سلیم

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

من مسکین چه کنم، پیش که گویم غم دل؟

که ز عشق تو به جز غصه ندارم حاصل

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1229

حادی عشق اگر راز تو گوید به جبل

باشد از نقص جبل گر نکند رقص جمل

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 300

لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسال

چشم خون ریز تو لایسال عما یفعل

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 556

آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجل

که به ره پای تو چون سرو شد آلوده به گل

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 562

بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل

هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 20 - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = 757)

شتران مست شدستند، ببین رقص جمل

زُ اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1344

تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل

چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1345

رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل

کل قلب لهواه وجد الصبر یصل

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1367

چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجمل

شب شود نیمرخ و روز شود مستقبل

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 26 - در مدح حکیم ابوالفتح

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور