شاعر: جامی
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش
همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
در کبودی فلک چون او مهی پیدا نشد
کاین چنین باشد لباس آسمانی در خورش
جان فدایت باد ای دربان دمی مانع مشو
تا رخ پر گرد خود ساییم بر خاک درش
یک رهش دیدیم عقل و دین و دل بر باد شد
وای جان ما اگر بینیم باری دیگرش
سوختم شبها بسی چون شمع پیش او ولی
هیچ گه سوز درون من نیامد باورش
عاشق ثابت قدم آن کس بود کز کوی دوست
رو نگرداند اگر شمشیر بارد بر سرش
سوخت جامی ز آتش هجر و برآمد سالها
همچنان بوی وفا می آید از خاکسترش
زمین
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1776
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش
می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4896
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4897
هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش
آتش ایمن برون میآید از خاکسترش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4898
فارسی متن کا ماخذ: گنجور