شاعر: جامی
نهادی لعل رخشان بر بناگوش
سهیل و ماه را کردی هم آغوش
در اشکم شد از عکس لبت لعل
منش در دیده جا کردم تو در گوش
تو را از هر طرف در گوش لعلی ست
چنان لعلی که از جان می برد هوش
مرا بر هر مژه لعلی ست اما
ازان خونی که در دل می زند جوش
ز لعلت گر کنم دریوزه کامی
به لؤلؤ لعل را گیری که خاموش
چه بودی کوهکن لعل تو دیدی
که کردی لعل شیرین را فراموش
ز لعلش چون نداری رنگ جامی
ز خون دل شراب لعل می نوش
زمین
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1142
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش
بتِ سنگین دلِ سیمین بناگوش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 282
بود زودا، که آیی نیک خاموش
چو مرغابی زنی در آب پاغوش
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 7
برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
نپرسید او مرا بنشست خاموش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1236
خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 333
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 334
یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آن که میخواهد در آغوش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 335
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن پرهیز کردم.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 21
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت: ای پسر! چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست اگر به روزیده بودی به مقام از ملائکه درگذشتی.
فراموشت نکرد ایزد در آن حال
سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 7
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش
نمودن روز را در زیر شبپوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 200
فارسی متن کا ماخذ: گنجور