شاعر: امیرخسرو دهلوی
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
چو در گرد سر خود گشتنم داد
ز شادی پای خود کردم فراموش
دران چشمی که نی خفته نه بیدار
نه بیهش بودم از بودن نه با هوش
خوش آن حالت که گاه گفتن راز
دهانم بود نزدیک بناگوش
چه سودا می پزی، ای جان شیرین؟
مگس خفته چه بیند شربت نوش؟
دو سه بار، ای خیال یار، با من
بگو خوابی که دیدستم شب دوش
سیه پوشیده رخسارش کنون، چشم!
زیم من هم به حق آن سیه پوش
چه گویم حال خود با کس که قصاب
به قصد گردن است و گشته خاموش
فغان خسروست از سوزش دل
بنالد دیگ چون زآتش کند جوش
زمین
نهادی لعل رخشان بر بناگوش
سهیل و ماه را کردی هم آغوش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 479
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش
بتِ سنگین دلِ سیمین بناگوش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 282
بود زودا، که آیی نیک خاموش
چو مرغابی زنی در آب پاغوش
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 7
برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
نپرسید او مرا بنشست خاموش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1236
خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 333
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 334
یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آن که میخواهد در آغوش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 335
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن پرهیز کردم.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 21
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت: ای پسر! چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست اگر به روزیده بودی به مقام از ملائکه درگذشتی.
فراموشت نکرد ایزد در آن حال
سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 7
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش
نمودن روز را در زیر شبپوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 200
فارسی متن کا ماخذ: گنجور