شاعر: سعدی
زمین
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1142
نهادی لعل رخشان بر بناگوش
سهیل و ماه را کردی هم آغوش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 479
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش
بتِ سنگین دلِ سیمین بناگوش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 282
بود زودا، که آیی نیک خاموش
چو مرغابی زنی در آب پاغوش
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 7
برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
نپرسید او مرا بنشست خاموش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1236
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش
نمودن روز را در زیر شبپوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 200
ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش
دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 204
دلی کامد ز عشق دوست در جوش
بماند تا قیامت مست و مدهوش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 439
خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 333
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 334