شاعر: صائب
خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش
می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش
با وجود خط عذارش ساده می آید به چشم
در صفا مستور چون آیینه باشد جوهرش
خنده می گردد تبسم، لفظ معنی می شود
تا برون می آیداز تنگ لب چون شکرش
سرخ می دارد به سیلی روی ماه مصر را
کوته اندیشی که ریزد برگ گل دربسترش
می کند پروانه را خامش ز حرف خونبها
سرمه دنباله دار شمع ازخاکسترش
هرکه از همصحبتان دارد می گلگون دریغ
میشود چون لاله خون مرده، میدر ساغرش
کشتی هرکس درین دریای پرشورش فتاد
نیست فرقی درمیان بادبان و لنگرش
ازخط تسلیم هرکس می کند گردنکشی
گوی چوگان حوادث می کند دوران سرش
دل بود درسینه اش دایم به مو آویخته
هرکه از تار نفس شیرازه دارد دفترش
هر سبک مغزی که اینجا گردن افرازی کند
در قیامت ازگریبان برنمی آید سرش
در گلستان بی پرو بالی است صائب برگ عیش
وای برمرغی که ریزد در قفس بال و پرش
زمین
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1776
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش
همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 480
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4897
هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش
آتش ایمن برون میآید از خاکسترش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4898
فارسی متن کا ماخذ: گنجور