شاعر: بیدل دهلوی
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش
مغز آسایش چسان بندد سر فرماندهی
کز خیال سایهٔ بالیست بالین پرش
بیحضور وصل جانان چیست فردوس برین
بیشراب لطف ساقی کیست آب کوثرش
جان فدای معجز ساقی که پیش از می کشی
نشئه در سر میدود چون مو ز خط ساغرش
چون مه نو نقش چینی از جبینم گل کند
سجده دامن چیده باشد بهر تعظیم درش
حسرت عاشق چه پردازد به سیر کاینات
شسته است این نقشها را یک قلم چشم ترش
داغ حرمان شعلهای دارم که در پرواز شوق
ظلم بر بیطاقتی کردند از خاکسترش
بسکه عاشق سرگران افتاده است از بار دل
موج اگر گردد نگیرد آب دریا بر سرش
رحم کن بر حال بیماری که از ضعف بدن
جای پهلو ناله میغلتد به روی بسترش
دولت تیز جفاکیشان بدان بیغیرتی
واعظ است آن شعلهکز خاشاک باشد منبرش
خواجه از چرب آخوریها همعنان فربهی است
میرود جایی که میگردد هیولی پیکرش
چشم حیران انتظار آهنگ مشق غفلت است
لغزش مژگان مینا انفعال مسطرش
گریه دارد عشق بر حال اسیران وفا
خس به چشم دام میافتد ز صید لاغرش
نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی
آنکه گاهی ازکرم دستی گذارد بر سرش
زمین
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش
همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 480
خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش
می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4896
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4897
هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش
آتش ایمن برون میآید از خاکسترش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4898
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
فارسی متن کا ماخذ: گنجور