شاعر: صائب
هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش
آتش ایمن برون میآید از خاکسترش
عشق هر کس را نهد بر چهره خال انتخاب
همچو داغ لاله ریزد طشت آتش برسرش
تیغ او خوش بی محابا میرود در خون ما
حلقه ماتم نگردیده است زلف جوهرش
ازهواداران آن شمعم که بتوان هر سحر
همچو برگ گل پر پروانه رُفت از بسترش
گر چنین آیینهٔ دل از غبار آید برون
زود خواهد شد ید بیضا کف روشنگرش
مستی چشمش به دور خط فزونتر شد، مگر
گَردِ خط بیهوشدارو میکند در ساغرش ؟
نوح اگر کشتی به دریای محبت افکند
در فلاخن مینهد باد مخالف لنگرش
خواب امن و دولت بیدار، آب و آتشند
شمع میلرزد تمامِ شب به زرین افسرش
چون دل صائب خورد آب ازتماشای بهشت؟
تلخیِ چینِ جبین موج دارد کوثرش
زمین
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1776
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش
همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 480
خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش
می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4896
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4897
فارسی متن کا ماخذ: گنجور