شاعر: صائب
در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دریغ
همچو گل در هفته ای می ریزد از هم دفترش
چون سبو هرکس کند، بالین زدست خشک خویش
ازشراب لاله گون ریزند گل دربسترش
شمع من در هر که آتش می زند پروانه وار
رنگ عشق تازه ای می ریزد ازخاکسترش
روزن آهی شود هرموی براندام او
هرکه باشد عود خام آرزو در مجمرش
سوخت هرکس را که داغ آتشین رخساره ای
پرده دار اخگر خورشید شد خاکسترش
گر چنین از زنگ می آید برون آیینه ام
چشم می بازد به اندک فرصتی روشنگرش
می کند چون موی آتشدیده مشق پیچ و تاب
رشته زنار ازشرم میان لاغرش
بیضه اسلام گردید آن سنگین ز خط
همچنان صلب است دربیداد چشم کافرش
دولت دنیا نگردد جمع صائب با حضور
شمع می لرزد تمام شب به زرین افسرش
زمین
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1776
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش
همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 480
خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش
می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4896
هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش
آتش ایمن برون میآید از خاکسترش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4898
فارسی متن کا ماخذ: گنجور