شاعر: جامی
بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون است
ببین ز دیده پر خون که حال دل چون است
نبود عاشق لیلی بغیر یک مجنون
تو را به هر سر مویی هزار مجنون است
مرا که حال دگرگون شد از کشاکش هجر
عجب مدار اگر اشک من جگرگون است
سخن ز حد مبر ای محتسب که مستی من
نه از پیاله خورشید و خم گردون است
بریخت شوق تو خون دلم ز دیده بلی
رود شراب ز سر چون ز ساغر افزون است
چه سان روم ره معنی که خون گرفته دلم
خراب صورت مطبوع و شکل موزون است
به عشق طعنه جامی مزن که عاشق را
عنان دل ز کف اختیار بیرون است
زمین
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 54
ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپرس که انگشتهاش در خون است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟
سیاه خیمه لیلی ز آه مجنون است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1735
حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است
که همچو سبزه شمشیر تشنه خون است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1736
هوا بدیهه رسانست و باغ موزون است
به هر ترنم مرغی هزار مضمون است
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 123
فارسی متن کا ماخذ: گنجور