شاعر: صائب
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟
سیاه خیمه لیلی ز آه مجنون است
مسیح سوزن خود گو به هرزه تیز مکن
که چشم آبله ما به خار هامون است
شکوه سنگدلان زور عشق می خواهد
به قصر بردن شیرین نه کار گلگون است
به دست موی شکافان کسی اسیر مباد
همیشه زلف ز سودای شانه مفتون است
به دست بد گهران داد بوسه گاه مرا
دلم ز غیرت تبخال او پر از خون است
ز خرمی مژه بر هم نمی توانم زد
شبی که پنجه اطفال اشک گلگون است
سبب مپرس تهیدستی مرا صائب
گناه سرو همین بس بود که موزون است
زمین
بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون است
ببین ز دیده پر خون که حال دل چون است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 54
ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپرس که انگشتهاش در خون است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
هوا بدیهه رسانست و باغ موزون است
به هر ترنم مرغی هزار مضمون است
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 123
حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است
که همچو سبزه شمشیر تشنه خون است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1736
فارسی متن کا ماخذ: گنجور