شاعر: جامی
منم امروز و اشک دانه دانه
که رفت از چشمم آن در یگانه
نجوید دل به جز آن عارض و خال
ندارد چاره مرغ از آب و دانه
ز بس افسانه عشق تو خواندم
میان عاشقان گشتم فسانه
سرود عشق هم با عاشقان گوی
چه داند زاهد خشک این ترانه
اگر چه سرو را بالا بلند است
نماید پیش قد او میانه
مگو آن شوخ را طفل است و نادان
که داند بهر بوسی صد بهانه
حدیث بوسه تا کی جامی این بس
که می بوسی به خدمت آستانه
زمین
سحرگاهان، که مخمورِ شبانه
گرفتم باده با چنگ و چَغانه
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 428
مکن راز مرا ای جان فسانه
شنیدستی مجالس بالامانه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2346
تب و تابی که باشد جاودانه
سمند زندگی را تازیانه
علامہ اقبالارمغان حجازحضور ملتبخش 15 - تعلیم
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
به دین ما حرام آمد کرانه
علامہ اقبالارمغان حجازحضور ملتبخش 17 - نهنگ با بچهٔ خویش
فغان از دست آن کاتب که کلکش
به بیش و کم نویسی شد فسانه
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 31
تعالی الله زهی شاه یگانه
زهی حسن و جمال جاودانه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 864
فارسی متن کا ماخذ: گنجور