صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. علامہ اقبال
  2. »ارمغان حجاز
  3. »حضور ملت
  4. »بخش 15 - تعلیم

بخش 15 - تعلیم

شاعر: علامہ اقبال

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

قافیہ: انه

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: قطعه

انگریزی ترجمہ: کبیر
بند 1
Toggle stanza 1
11

تب و تابی که باشد جاودانه

سمند زندگی را تازیانه

A shine which lasts with beauty and grace, To life’s mustang a whip for race.

22

به فرزندان بیاموز این تب و تاب

کتاب و مکتب افسون و فسانه

Teach the kidsand colts,a verve and flame, To books and schools a fiction I name.

بند 2
Toggle stanza 2
33

ز علم چاره سازی بی گدازی

بسی خوشتر نگاه پاک بازی

A knowledge which cures but melts not to trance, Far better is the eye with sacred glance.

44

نکو تر از نگاه پاک بازی

ولی از هر دو عالم بی نیازی

It looks better yet to the sacred eyes, A heart who seeks not any earthly ties.

بند 3
Toggle stanza 3
55

به آن مؤمن خدا کاری ندارد

که در تن جان بیداری ندارد

No links with that Mominthe God would keep, Who keeps no conscious soul with self’s deep peep.

66

از آن از مکتب یاران گریزم

جوانی خود نگهداری ندارد

My friend’s Maktab way I left that is why, No youth I found there with self guarding eye.

بند 4
Toggle stanza 4
77

ز من گیر این که مردی کور چشمی

ز بینای غلط بینی نکو تر

A blind eye is better from eyes crook, Which sees a virtue from evil look.

88

ز من گیر این که نادانی نکو کیش

ز دانشمند بی دینی نکو تر

An ignorant man and a simple guy, Is better than a wise but faithless sly?

بند 5
Toggle stanza 5
99

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟

که گرد ثابت و سیاره گردد

No use of a thought which measures sky, But settles like dust or moves like fly.

1010

مثال پاره ای ابری که از باد

به پهنای فضاواره گردد

Like sections of clouds he moves here there, And wanders in space with draughts of air.

بند 6
Toggle stanza 6
1111

ادب پیرایه نادان و داناست

خوش آن کو از ادب خود را بیاراست

Respect is the dress of a sage or fool, A lucky man likes to make it a rule.

1212

ندارم آن مسلمان زاده را دوست

که در دانش فزود و در ادب کاست

With that Muslim child I keep no love ehains, In wisdom who gains in respect who wanes.

بند 7
Toggle stanza 7
1313

ترا نومیدی از طفلان روا نیست

چه پروا گر دماغ شان رسا نیست

Why you lose hopes of kids a bit, If they do not catch a point of wits.

1414

بگو ای شیخ مکتب گر بدانی

که دل در سینهٔ شان هست یا نیست

Tell me Maktab Sheikh if you know a lot, Do they keep in bosom a heart or not?

بند 8
Toggle stanza 8
1515

به پور خویش دین و دانش آموز

که تابد چون مه و انجم نگینش

Teach the offspring wisdom and faith’s ken, Their gems would shine like a bright star then.

1616

بدست او اگر دادی هنر را

ید بیضاست اندر آستینش

If you teach him a knack in any skill, A white hand is hidden in his sleeve still.

بند 9
Toggle stanza 9
1717

نوا از سینه مرغ چمن برد

ز خون لاله آن سوز کهن برد

Who sapp’d sweet tone of the birds and buds, Who damp’d old flame of the poppy’s blood.

1818

به این مکتب ، به این دانش چه نازی

که نان در کف نداد و جان ز تن برد

On this Maktab and wits how can you boast, Which gave him no bread till he gave up ghost.

بند 10
Toggle stanza 10
1919

خدایا وقت آن درویش خوش باد

که دلها از دمش چون غنچه بگشاد

The days of that ‘Dervesh’ O God keep gay, Whose breath opes hearts like buds in‐early‐ May.

2020

به طفل مکتب ما این دعا گفت

پی نانی به بند کس میفتاد

To a Maktab’s child he pray’d in this way, For bread put him not in some body’s pay.

بند 11
Toggle stanza 11
2121

کسی کو «لا اله» را در گره بست

ز بند مکتب و ملا برون جست

Who e’er tied himself with Lailah’s tie, From Mullah’s Maktab he jump’d very high.

2222

به آن دین و به آن دانش مپرداز

که از ما می برد چشم و دل و دست

To that faith and fire no heed we should pay, My friend’s heart and eye from me who took away.

بند 12
Toggle stanza 12
2323

چو می بینی که رهزن کاروان کشت

چه پرسی کاروانی را چسان کشت

A caravan was killed, if you e’er see, Make not a probe, how it could be.

2424

مباش ایمن ازن علمی که خوانی

که از وی روح قومی میتوان کشت

No use to learn a knowledge and skill, Which murders a nation’s soul and will.

بند 13
Toggle stanza 13
2525

جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

نگاه او چو شیران بی پناهی

A well dressed fighter and handsome guy, His flaming eyes beamed like a lion’s eye.

2626

به مکتب علم میشی را بیاموخت

میسر نایدش برگ گیاهی

He learn’d from Maktab a knowledge of sheep He is now craving for few crumbs to keep.

بند 14
Toggle stanza 14
2727

شتر را بچه او گفت در دشت

نمی بینم خدای چار سو را

To a camel addressed its youngest foal, No God I have seen in the desert whole.

2828

پدر گفت ای پسر چون پا بلغزد

شتر هم خویش را بیند هم او را

The father said, “Filly thy foot slips when, You would see thy self, to God also then.”

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در صد فتنه را بر خود گشادی

دو گامی رفتی و از پا فتادی

علامہ اقبال»ارمغان حجاز»حضور ملت»بخش 14 - برهمن

اگلی نظم

پریدن از سر بامی به بامی

نبخشد جره بازان را مقامی

علامہ اقبال»ارمغان حجاز»حضور ملت»بخش 16 - تلاش رزق

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

فغان از دست آن کاتب که کلکش

به بیش و کم نویسی شد فسانه

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 31

تعالی الله زهی شاه یگانه

زهی حسن و جمال جاودانه

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 864

منم امروز و اشک دانه دانه

که رفت از چشمم آن در یگانه

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 866

سحرگاهان، که مخمورِ شبانه

گرفتم باده با چنگ و چَغانه

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 428

مکن راز مرا ای جان فسانه

شنیدستی مجالس بالامانه

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2346

نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

به دین ما حرام آمد کرانه

علامہ اقبال»ارمغان حجاز»حضور ملت»بخش 17 - نهنگ با بچهٔ خویش

◆