شاعر: جامی
مگو که قطع بیابان عشق آسان است
که کوههای بلا ریگ آن بیابان است
حدیث چتر مرصع به میر قافله گوی
که سایه بان ز ره ماندگان مغیلان است
فراز و شیب ره از رهروان گرم مپرس
که پیش مرغ هوا کوه و دشت یکسان است
ز ناز چون نکشیدی به کعبه دامن وصل
چه چاک ها که ازین حسرتش به دامان است
ببند دیده گرت نیست قوت مجنون
که برق منزل لیلی قوی درخشان است
چه سود قافله مصر حسن یوسف را
متاع عشق چو در کاروان کنعان است
به راه عشق تو جامی ز ناله بس نکند
زبان او چو درای از برای افغان است
زمین
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
نگارخانه جانان بهشت رضوان است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 345
هزار سختی اگر بر من آید آسان است
که دوستی و ارادت هزار چندان است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 82
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است
بریز خون صراحی که عید قربان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1718
ز داغ، سینه پر تیر من گلستان است
ز چشم شیر، نیستان من چراغان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1719
عنان نفس کشیدن جهاد مردان است
نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1720
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است
ز کعبه روی به هر سو کنی بیابان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1721
فارسی متن کا ماخذ: گنجور