شاعر: صائب
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است
بریز خون صراحی که عید قربان است
غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک
که محرم است، ازین جامه هر که عریان است
به راه کعبه گل، پای سعی رنجه مکن
که دستگیری مردم هزار چندان است
برآ ز عالم گل، باش در حرم دایم
که از طواف، غرض قطع این بیابان است
به خصم گل زدن از دست من نمی آید
وگر نه آبله ام تشنه مغیلان است
ببند در به رخ آرزو اگر مردی
وگرنه بستن سد سکندر آسان ا ست
خط مسلمی از گردش سپهر مجوی
که این پیاله به نوبت مدام گردان است
دل رمیده من در میان خلق، بود
سفینه ای که عنانش به دست طوفان است
چگونه فکر اقامت کند درین میدان؟
سری که در خم فرمان هفت چوگان است
مجوی در صدف تن ز جان پاک قرار
که بیقرار بود گوهری که غلطان است
ز یاد آن خط مشکین، دل شکسته من
همیشه تازه و تر چون سفال ریحان است
به سیم قلب شدم قانع و ز بیقدری
بهای یوسف من بار بر عزیزان است
تسلی دل بیتاب من به نامه خشک
علاج رعشه دریا به دست مرجان است
چه نسبت است ندانم به زلف یار، مرا
که عالمی ز پریشانیم پریشان است
ز دور باش رقیبان نهال قامت تو
گران به دیده مردم چو چوب دربان است
شکستن کمر کوه قاف چندان نیست
به مور هر که مدارا کند سلیمان است
مراست خاتم اقبال از جهان صائب
که مور من طرف حرف با سلیمان است
زمین
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
نگارخانه جانان بهشت رضوان است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 345
مگو که قطع بیابان عشق آسان است
که کوههای بلا ریگ آن بیابان است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
هزار سختی اگر بر من آید آسان است
که دوستی و ارادت هزار چندان است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 82
ز داغ، سینه پر تیر من گلستان است
ز چشم شیر، نیستان من چراغان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1719
عنان نفس کشیدن جهاد مردان است
نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1720
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است
ز کعبه روی به هر سو کنی بیابان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1721
فارسی متن کا ماخذ: گنجور