شاعر: صائب
ز داغ، سینه پر تیر من گلستان است
ز چشم شیر، نیستان من چراغان است
دلی که نقش تعلق به خود نمی گیرد
اگر به دست فتد، خاتم سلیمان است
پیاله ای که ترا وا رهاند از هستی
اگر به هر دو جهان می دهند، ارزان است
شکسته دل نتوان کرد خردسالان را
وگرنه شهر به دیوانه تو زندان است
گرفته است غم آب و دانه روی زمین
ز فکر رزق، جهان یک دل پریشان است
کباب مست مرا بی نمک به بزم آرید
پیاله تا به لبش می رسد، نمکدان است
کباب سوخته را اشک نیست، حیرانم
که چون ز خون دل من جهان گلستان است
درین بساط، چراغی که از نسیم فنا
به جان خویش نلرزد چراغ ایمان است
ز پاس شرم تو تن داده ام به بند لباس
وگرنه حلقه فتراک من گریبان است
مریز آب رخ خود برای نان صائب
که آبرو چو شود جمع، آب حیوان است
به چرب نرمی دشمن مرو ز ره صائب
که دام مکر درین خاک نرم پنهان است
زمین
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
نگارخانه جانان بهشت رضوان است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 345
مگو که قطع بیابان عشق آسان است
که کوههای بلا ریگ آن بیابان است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
هزار سختی اگر بر من آید آسان است
که دوستی و ارادت هزار چندان است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 82
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است
بریز خون صراحی که عید قربان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1718
عنان نفس کشیدن جهاد مردان است
نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1720
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است
ز کعبه روی به هر سو کنی بیابان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1721
فارسی متن کا ماخذ: گنجور