شاعر: جامی
یاقوت لب تو قوت جان است
وصل تو حیات جاودان است
زلف تو بر آفتاب تابان
از شعر سیاه سایه بان است
بستی به لباس کج کلاهان
بر موی کمر که این میان است
راندی به لب شکر دهانان
در هیچ سخن که این دهان است
در هر آنی تویی به شانی
ما اعظم شانک این چه شان است
هر چند به هر زبان ز عشقت
هر لحظه هزار داستان است
زان دم که تو را شناخت جامی
مهر خمشیش بر زبان است
زمین
این باد بهار بوستان است؟
یا بوی وصالِ دوستان است؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 79
این خط شریف از آن بنان است
وین نقل حدیث از آن دهان است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 80
هر شور و شری که در جهان است
زان غمزهٔ مست دلستان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 81
عشق تو قلاوز جهان است
سودای تو رهنمای جان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 83
تا عشق تودر میان جان است
جان بر همه چیز کامران است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
فارسی متن کا ماخذ: گنجور