شاعر: جامی
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوز
نقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است
تو مرا چشمی و تا بر بام و روزن آمدی
چشم من گه بر کنار بام و گه بر روزن است
گرچه میپوشد ز ما لطف تنت را پیرهن
کی توان پوشیدن آن لطفی که در پیراهن است
شب نهانی رخ به پایت سوده ام اینک هنوز
قطره های خون ز اشک من تو را بر دامن است
دل اسیر دام و جان مرغ حریم بام توست
داغ حرمان و غم هجران سراسر بر تن است
بی رخت گفتم نکو پر می کنم دامن ز اشک
گفت جامی کار نیکو کردن از پر کردن است
زمین
زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است
با نفس،سرمایهای گر هست ازخود رفتن است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 538
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
در رهت ما را چو مژگان گریه گرد دامن است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 539
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است
چشم زخمیگر هجوم آرد دعای جوشن است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 540
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست
لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 541
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است
هرکجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 542
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 45
راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است
وندرین ره نفس کُش، کافر ز بهر کشتن است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 76
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
پای خواب آلود را منزل کنار دامن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1051
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1052
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1053
فارسی متن کا ماخذ: گنجور