شاعر: بیدل دهلوی
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
در رهت ما را چو مژگان گریه گرد دامن است
ما ضعیفان را اسیری ساز پروازست و بس
رشتهٔ پای طلب بال امید سوزن است
با زمین چون سایه همواریم و از خود میرویم
حیرت آیینهٔ ما هم تسلی دشمن است
پیچ و تاب زلف دارد راه باریک سلوک
شانهسان ما را به مژگان قطع این ره کردن است
از امل جمعیت دل وقف غارت کردهایم
ریشه گر افسون نخواند دانهٔ ما خرمن است
هیچکس را نیست از دام رگ نخوت خلاص
سرو هم در لاف آزادی سراپا گردن است
در محیط حادثات دهر مانند حباب
از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است
برندارد ننگ افسردن دل آزادگان
شعلهٔ بیتاب ما را آرمیدن مردن است
عمرها شد بر خط پرگار جولان میکنیم
رفتن ما آمدنها، آمدنها، رفتن است
دل چه امکان است بیرون آید از دام امل
مهره بیدل در حقیقت مار را جزو تن است
زمین
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 143
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 45
راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است
وندرین ره نفس کُش، کافر ز بهر کشتن است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 76
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
پای خواب آلود را منزل کنار دامن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1051
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1052
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1053
در تعلق کوه آهن در شمار سوزن است
در تجرد سوزنی همسنگ کوه آهن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1054
اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است
سختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1055
مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است
بی خبر هر سو که می غلطد نگاهم گلشن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1056
از عزیزان دیده پوشیده من روشن است
بوی پیراهن کلید خانه چشم من است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1057
فارسی متن کا ماخذ: گنجور