شاعر: بیدل دهلوی
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است
چشم زخمیگر هجوم آرد دعای جوشن است
سینه چاکان میکنند از یکدگرکسب نشاط
از نسیم صبح شمع خانهٔگل روشن است
از حیا با چربطبعان برنیاید هیچکس
آب در هرجاکه دیدم زیردست روغن است
پیشکاران عجوز دهر یک سر غالبند
آنکه ز مردان به مردی باج می گیرد زن است
اینقدر اسباب اوهامیکه برهم چیدهایم
تا نفس بر خویش جنبیده استگرد دامن است
از نفس باید سراغ وحشت هستیگرفت
شعلهها را دود پیشاهنگ ساز رفتن است
تا خیالش را زتاریکی نیفزاید ملال
در شبستان سویدا شمع داغم روشن است
شیوهٔ بیگانگی زین بیش نتوان برد پیش
با خود است آنجلوهرا نازیکهگوییبا من است
کوشش تسلیم هممحمل به جایی میکشد
شمع ما را پای جولان سربه ره افکندن است
آتشکارت نخواهد آنقدرگرمی فروخت
ای توهّم خاک بر سرکز؟س بیدامن است
تا توانی نالهکن بیدلکه درکیش جنون
خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است
زمین
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 143
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 45
راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است
وندرین ره نفس کُش، کافر ز بهر کشتن است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 76
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
پای خواب آلود را منزل کنار دامن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1051
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1052
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1053
در تعلق کوه آهن در شمار سوزن است
در تجرد سوزنی همسنگ کوه آهن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1054
اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است
سختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1055
مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است
بی خبر هر سو که می غلطد نگاهم گلشن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1056
از عزیزان دیده پوشیده من روشن است
بوی پیراهن کلید خانه چشم من است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1057
فارسی متن کا ماخذ: گنجور