شاعر: جامی
نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست
ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست
چگونه بر در او جا کنم که چندان سر
فتاده بر سر کویش که پای را جا نیست
ز گشت باغ چه حاصل بجز غم آن دل را
که از مشاهده دوست در تماشا نیست
به باغ گو گذری کن که نیست هیچ نهال
که بهر خدمت قدش ستاده بر پا نیست
سواد خط تو تا دیده ام نبینم کس
که مبتلا شده چون من به دام سودا نیست
مگو به وعده که کام دلت دهم فردا
که دردمند غمت را امید فردا نیست
جدا ز لعل تو جامی چو نکته پردازد
به نطق هست چو طوطی ولی شکرخا نیست
زمین
بیا که هیچ بهاری به حسرتِ ما نیست
شکستهرنگیِ امید، بیتماشا نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 738
تو مستِ وهم و درین بزم بوی صهبا نیست
هنوز جز به دلِ سنگ جای مینا نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 739
نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیست
ز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 741
سرای مدرسه و بحثِ عِلم و طاق و رَواق
چه سود، چون دلِ دانا و چشمِ بینا نیست؟
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 2
شهی که پاس رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 36
ز زلف او دل عشاق را محابا نیست
کبوتران حرم را ز دام پروا نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1794
به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست
سیاه خیمه این دشت جز سویدا نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1795
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
علامہ اقبالجاویدنامهفلک مشتریبخش 2 - نوای حلاج
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 17
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست
کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 75
فارسی متن کا ماخذ: گنجور