شاعر: صائب
به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست
سیاه خیمه این دشت جز سویدا نیست
اگرچه زهره شیرست آب وادی عشق
ز ازدحام جگرتشنگان در او جا نیست
گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب
فلک حریف زبردستی مدارا نیست
صدف ز خنده ابر بهار گوهر یافت
گهر نتیجه دهد خنده ای که بیجا نیست
چه حاجت است به دامن چو آتش است بلند؟
جنون کامل ما را هوای صحرا نیست
به چشم هر که در آن روی آتشین محوست
بهشت تفرقه خاطر تماشا نیست
محبت پدری گرچه هست دامنگیر
حریف جذبه مردانه زلیخا نیست
کدام شبنم گستاخ در نظر بازی است؟
که رنگ عصمت گلهای باغ بر جا نیست
به طرف دامن خورشید بسته ام دامن
مرا چو سایه ز پست و بلند پروا نیست
به ناخدای توکل سپرده ام خود را
مرا تردد خاطر ز موج دریا نیست
میی که خشت ز خم برنداشت کم زورست
زبون عقل بود عاشقی که رسوا نیست
کدام صبر و چه طاقت، کدام عقل و چه هوش؟
به عالمی که منم، که پای بر جا نیست
در آشیانه سیمرغ همت صائب
نشان لکه پیسی ز زال دنیا نیست
زمین
بیا که هیچ بهاری به حسرتِ ما نیست
شکستهرنگیِ امید، بیتماشا نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 738
تو مستِ وهم و درین بزم بوی صهبا نیست
هنوز جز به دلِ سنگ جای مینا نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 739
نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیست
ز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 741
نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست
ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست
صفای وقت جز از باده مصفا نیست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
سرای مدرسه و بحثِ عِلم و طاق و رَواق
چه سود، چون دلِ دانا و چشمِ بینا نیست؟
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 2
شهی که پاس رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 36
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
علامہ اقبالجاویدنامهفلک مشتریبخش 2 - نوای حلاج
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 17
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست
کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 75
فارسی متن کا ماخذ: گنجور