مرا بر دل است از تو چون کوه باری
وز آن کوه چشمم بود چشمه ساری
وز آن چشمه سار است هر دم دمیده
ز خون جگر گرد من لاله زاری
چه باشد که روزی به عزم تماشا
فتد سوی این لاله زارت گذاری
نروبم رهت را به مژگان که ترسم
نشیند به دامان پاکت غباری
خوشا آنکه تو جان و من بوسه خواهم
تو نی گوییم در جواب و من آری
ز راه کرم پای بر دیده ام نه
که دارم به ره دیده اشکباری
به مرهم مداوا مکن زخم جامی
که باشد ز تیغ تواش یادگاری
زمین
چه نیکو سخن گفت یاری به یاری
که تا کی کشم از خُسُر ذل و خواری
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 162
چو عشقش برآرد سر از بیقراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3124
گهی پردهسوزی، گهی پردهداری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3198
نمی آید از من دگر بردباری
دو دست من و دامن بی قراری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6981
خوشا روزگاری خوشا نوبهاری
نجوم پرن رست از مرغزاری
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 24 - ساقی نامه در نشاط باغ کشمیر نوشته شد
فارسی متن کا ماخذ: گنجور