شاعر: جامی
ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری
از درد که می نالی و اندوه که داری
گر هست تو را شوق گلی خیز چو بلبل
بگذر به تماشاگه گل های بهاری
چون فاخته گر شیفته سرو روانی
اینجا چه کنی طرف چمن را چه گذاری
نی نی غلطم هست تو را نیز غم و درد
زان مه که چو گل بهر سفر بست عماری
غم نامه هجران به پر و بال تو بستم
زنهار که آن را به سگانش بسپاری
من نیز چو تو سوخته داغ فراقم
خواهم که چو آنجا برسی یاد من آری
گر قصه جامی ز تو پرسد خبرش ده
کافتاده ز هجر تو به صد محنت و خواری
دارد به رهت دیده امید که روزی
باز آیی و بر وی نظر لطف گماری
زمین
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2632
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بگشای کنار آمد آن یار کناری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2639
با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری
با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 186 - در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن
فارسی متن کا ماخذ: گنجور