شاعر: جامی
کیم من بیدلی بی اعتباری
غریبی بی نصیبی خاکساری
چو برق از آه گرم آتش فروزی
چو شمع از سوز دل شب زنده داری
به دل تخم غم عشق تو کارم
ندارم غیر ازین کاری و باری
پریشان شد ز عشقت روزگارم
ببخشا بر پریشان روزگاری
ز زلفت کار من آشفته تر گشت
چه گیری بر دل از آشفته کاری
ز من گر خورده ای آمد مکن عیب
ز خردان خورده نبود عیب و عاری
شفیع آورده ام پیش تو اینک
رخ زردی و چشم اشکباری
کم از خاک رهم حیف است کز من
نشنید بر دل پاکت غباری
به آه سرد خود خوش باش جامی
کزین دی بردمد روزی بهاری
زمین
زهی رویت شکفته لاله زاری
در حسن ترا گل پرده داری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1925
برو زاهد به امیدی که داری
که دارم همچو تو امیدواری
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 38
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و نشاط و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2665
به تن این جا به باطن در چه کاری
شکاری میکنی یا تو شکاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2666
اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2686
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و وصال و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2687
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2688
منم غرقه درون جوی باری
نهانم میخلد در آب خاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2689
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2690
نگفتم دوش ای زین بخاری
که نتوانی رضا دادن به خواری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2691
فارسی متن کا ماخذ: گنجور