شاعر: جامی
مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی
که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی
چو سرها بر سر میدانت اندازند مشتاقان
همه تن سر شوم چون گوی از شوق سراندازی
بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی
به یک چوگان چه باشد گر به حال گوی پردازی
درین میدان فیروزه برآید مهر هر روزه
به شکل گوی زر باشد به چوگانیش بنوازی
فلک می گوید اللهم سلم از قفای تو
چو رخش تیزگام اندر قفای گوی می تازی
به تنهایی فکن گوی سرم را در خم چوگان
درین میدان نخواهم دیگری را با تو انبازی
مکحل گشت چشم جامی از خاک سم اسپت
چو چشم انجم از گرد سپاه شاه ابوالغازی
سپهر مکرمت سلطان حسین آن کز دل روشن
کند با آفتاب معدلت چون صبح دمسازی
بقایش باد چندان کان درین کاخ پرآوازه
کند با صور محشر نوبت ملکش هم آوازی
زمین
ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟
حدیث ما نمی پرسی، که داند با که همرازی؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1905
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی
کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2706
غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی
بهار شوق خار اندوده است ای شعله پروازی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2707
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی
پری زین بزم دور است، ای شکست شیشه آوازی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2708
یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2539
گره در سینه هر کس که باشد گوهر رازی
بود هر تاری از پیراهن او خار ناسازی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6765
فارسی متن کا ماخذ: گنجور