شاعر: امیرخسرو دهلوی
زهی رویت شکفته لاله زاری
در حسن ترا گل پرده داری
رخت را بهتر از مه می شمارم
وزین بهتر نمی دانم شماری
درخت صندل آمد قامت تو
که می پیچد در او زلفت چو ماری
روان کردی سمند کامران را
نترسیدی که برخیزد غباری
به دنبالت روان شد آب چشمم
که ریزد بر سر راهت نثاری
چو خود رفتی به تسکین دل من
خیال خویش را بفرست باری
بخواهم یادگاری از تو، لیکن
خیال است اینکه بدهی یادگاری
دلم یک چند بود اندر پس کار
فراقت باز پیش آورد کاری
گلی نشکفته بختم را ز وصلت
ز غم هر موی بر تن گشت خاری
ز شاخ وصل چون برگی ندارم
بخواهم از جناب شاه باری
ز بحر نظم خسرو در نثارت
کشد هر لحظه در شاهسواری
زمین
کیم من بیدلی بی اعتباری
غریبی بی نصیبی خاکساری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 936
برو زاهد به امیدی که داری
که دارم همچو تو امیدواری
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 38
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و نشاط و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2665
به تن این جا به باطن در چه کاری
شکاری میکنی یا تو شکاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2666
اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2686
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و وصال و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2687
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2688
منم غرقه درون جوی باری
نهانم میخلد در آب خاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2689
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2690
نگفتم دوش ای زین بخاری
که نتوانی رضا دادن به خواری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2691
فارسی متن کا ماخذ: گنجور