شاعر: جامی
اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما
بریدن از تو نتوانیم قطعا
پزم با آه دل زان لب خیالی
بلی بی دود نتوان پخت حلوا
جفاها خواهمت فرمود گفتی
خدا را ماه من اینها مفرما
بود جای خیالت خانه چشم
به مردم گفتهام این نکته صد جا
به گوشت میبرد سر زلف مشکین
دگر ز اندازه بیرون مینهد پا
سر بی مغز زاهد را توان کرد
برابر با کدو حاشا و کلا
به قتل جامی ای جان رنجه گشتی
کرم کردی جزاک الله خیرا
زمین
شبی دیرند و ظلمت را مهیا
چو نابینا درو دو چشم بینا
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 1
مرا حلوا هوس کردست حلوا
میفکن وعده حلوا به فردا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 106
بکت عینی غداه البین دمعا
و اخری بالبکا بخلت علینا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 109
تو بشکن چنگ ما را ای معلا!
هزاران چنگ دیگر هست اینجا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 110
دلارام نهان گشته ز غوغا
همه رفتند و خلوت شد برون آ
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 99
چنین گفتهست کسری باربد را
که بیاندوه اگر خواهی تو خود را
عطارالهی نامهبخش سیزدهم(12) پند کسری
فارسی متن کا ماخذ: گنجور