شاعر: جامی
جوانی را به دزدی گرفتند. خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود. جوان بنالید و گفت: ای خلیفه،
مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست
روا مدار که ماند چپم جدا از راست
خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی، مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود، برخاست که ای خلیفه این فرزند من است، به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم.
فرزند بود چو جان ببخشای
بر جان من ستم رسیده
سر رشته روزیم کف اوست
مپسند که آن شود بریده
خلیفه گفت: دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم. مادرش گفت: ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی. خلیفه را این سخن خوش آمد، گفت: بگذاریدش.
ای خوش آن دانا که پیش شاه دم
گاه قهر از نکته خوش می زند
نکته ای چون آب می آرد لطیف
شاه را آبی بر آتش می زند
زمین
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است
که شام تا سحرم زلف یار در نظر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 326
به راه راست توانی رسید در مقصود
تو راست باش که هر دولتی که هست تو راست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 16
مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است
که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 4
اگر ز سهم حوادث مصیبتی رسدت
درین نشیمن حرمان که موطن خطر است
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 17
فارسی متن کا ماخذ: گنجور