شاعر: امیرخسرو دهلوی
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است
که شام تا سحرم زلف یار در نظر است
چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد
نمی فروزد ازین آتشی که در جگر است
مگو که چند شوی بی خبر ز مستی عشق
کسی که مستیش از عشق نیست بی خبر است
هر آن بلا که رسد از بدان رسد همه را
ز نیکوانست مرا هر بلا که گرد سر است
نفیر و ناله خلق از جفای خار بود
اگر ز بلبل پرسی جفای گل بتر است
به تشنگی بیابان عشق شد معلوم
که سایه نشین سلامت نه مرد این سفر است
به پای بوس هوس بردنم فضول بود
همین بس است که بالینم آستان در است
مگو که گر بکشد عشق مات، عیب مگیر
چه جای عیب که خود عشق را همین هنر است
تو مست بودی و خسرو خراب تو سحری
گذشت عمر و هنوزم خمار آن سحر است
زمین
جوانی را به دزدی گرفتند. خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود. جوان بنالید و گفت: ای خلیفه،
مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 15
اگر ز سهم حوادث مصیبتی رسدت
درین نشیمن حرمان که موطن خطر است
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 17
به راه راست توانی رسید در مقصود
تو راست باش که هر دولتی که هست تو راست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 16
مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است
که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 4
فارسی متن کا ماخذ: گنجور