شاعر: امیرخسرو دهلوی
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت
ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است
شبم که تا به قیامت امید صبحش نیست
نه این شب است که بخت سیاه روز من است
به طعن و سرزنش، ای پندگو، چه ترسانی
سر مرا که قدمگاه سنگ مرد و زن است
هزار نامه اسلام پاره کرد خطیب
که باز نامه کفر هزار برهمن است
مگو که بر لب تو لب نهاده ام در خواب
مرا که جان به لب آمد چه جای این سخن است
نه آنچنانست که جایت نگه تواند داشت
لطافتی که به بالای سرو و نارون است
چه خوانیم سوی گلزار ترک خسرو گیر
کجا اسیر رخت را سر گل و سمن است
زمین
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1723
سیاه روی عقیق از جدایی یمن است
کبود چهره یوسف ز دوری وطن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1724
فارسی متن کا ماخذ: گنجور